۱.سلام . امروز چند تا درخت توی حیات اداره ما به استقبال بهار رفته بودند . لباس سپید عروسی به تن کرده بودند و خیلی اغواکننده شده بودند . امروز روز قشنگی است . زمستان خیال میکند هنوز هست ! با رویش دوباره جوانه چه میکند ؟
۲. مطلبی بسیار عالی در سایت ماهنامه وزین شهروند دیدم که بد نیست همه به این آدرس مراجعه کنند و همه مطلب را بخوانند . این بخشی از پایان مطلب است :
در اصفهان، تنوري بود كه گويي معجزه ميكرد و در سلماس نيز اسبي پيدا شده بود كه اعجاز داشت و در مشهد نيز گروهي با عنوان «جامعه الصادق» بودند كه دستگير شدند. نهايتا نيز يك گروه منجيگرا به ترور علي رازيني اقدام كردند كه مورد شناسايي و بازداشت قرار گرفتند. اما در دو سال اخير، تعداد اين گروهها و اجسام و افراد معجزهگر فزوني يافته است و تقريبا هفتهاي نيست كه فرقهاي منجيگرا پيدا نشود. اين اتفاق چه بسا مولود ظهور و رشد جريان «وقات» و «مادون انجمني» در ايران است. در آسيبشناسي اين ماجرا نگاهي ميتوان انداخت به زمانه «ركود بزرگ» در آمريكا. وقتي جامعهاي تحمل سختيها و گرفتاريهاي روزافزون را نداشته باشد، به نوعي پروژكتور ميكند در عالم فيكشن و به زندگي تخديري و فرافكني و روياپروري روي ميآورد. «فيكشن» و روياپروري هم به هر حال نوعي يوتوپيا ميسازند. با اين تفاوت كه راه فرار از وضع موجود را مهيا ميكند و نه راه نقد وضع موجود. عملكردي شبيه افيون و تخدير و ترياك دارد. جامعه، خودش را با يوتوپياي منجيگرايانه تخدير ميكند. در چنين موقعيتي وقتي دورنماي پيش روي روشن نباشد، افراد براي فرار از وضع موجود، به دنبال يك سلطنت شكوهمند هزاره مسيحي ميروند و به دنبال معجزه در هزاره سوم ميگردند.
کعبتینش مه و خورشید ، فلک نراد است
با چنین تخته و آن مهره و این کهنه حریف
فکر بردت نبود ، سعی تو بی بنیاد است
شرط در آمد کار است ، نه در دانش و فن
تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است !
۲. دختر عمه همسرم دیروز صبح از دنیا رفت . شاگرد اول رشته پتروشیمی در دانشگاه محل تحصیلش بود . چند ماهی بود که درسش را تمام کرده بود و در شرکت پتروشیمی کرمانشاه استخدام شده بود . با حقوق و مزایای عالی و حتی رویایی ! سارا دختر با نشاط و شادی بود . دو شب پیش وقتی از شیفت شب به خانه بر میگردد و در اتاقش میخوابد ، دنیا را برای دارا و ندارش با همه آنچه که دیگران به حسرت ، در این روزهای بشارت بخش بهاری وا میگذارد . طراوت جوانیش ، آرزوهای خوش ذهن مادرش ، خیال لباس عروس ذهن پدرش ، آوار خاطرات برادرش و چند عکس و سکانس از تصویرش در عروسی من وچیزهایی دیگر . راستی مرگ چقدر به ما نزدیک است . هر وقت از دنیا دلگیر میشویم ، رایحه خوش مرگ بشارتی است بر انتهای دلگیری و دلگیری ما دقایق غمبار غروب است که آرامش شب مهتابی و پر ستاره را در پس دارد . دارد ؟
۳. امروز نمره ارزیابی ام را بهم دادند . ۷۱ از ۱۳۰ ! کارگزین گفت این چه نمره ایست ؟ تا به حال سابقه نداشته است به کسی چنین نمره ای را بدهند . با این نمره نمی شود فوق العاده مخصوص برقرار کرد و ... !
۴. دوستی و همکاری گفت ناراحت نباش اگر در این سیستم به تو نمره بالا میدادند جای تاسف و ناراحتی داشت !
۵. روزی (در زمستان سال ۷۴) کسی بژاز من انتقاد کرد و بر من سخت گرفت . من به اتاق دیگری رفتم . دوستان همان منتقد نادان به سراغ من آمدند که از من دلجویی کنند . گفتند ناراحت شدی ؟ گفتم نه متاسف شدم . وقتی ناراحت می شدم که دکتر مومنی ( فرشاد) یا دکتر انصاری ( قاسم) یا .. از من انتقاد میکردند !
۶. حالا احوال ما چنین است : بخشی از کتاب " سلام بر خورشید "
محكمة عوام، روز.
ميدانچه اي گود از سه سو و باديه اي از يك سو و پلكآن هايي از سنگ كه از هر سو بالا رفته است و خلقي انبوه گرد آمده اند. تشييع كنندگان مرده اي، تابوت بر زمين مي نهند تا پس از انجام كار خورشيد و مهربان، مردة خويش به خاك سپارند. پدران كودكان برسر و دوش نهاده اند تا تماشا آسانتر باشد. مهربان و خورشيد در همان كفن كه خادم داد، در ميانة ميدانچه، دست و پاي در زنجيرند. شاكيان سمت راست ميدان ايستاده اند و قاضي بر بالش ديبا تكيه زده، غلامي با پر طاووس باد گرم از او مي بَرد.
قاضي: براي عبرت مردمان بغداد محاكمه مي كنيم، مكارة خاطية زانيه اي را خورشيد نام. (رو به خورشيد) سيه روي از قيامت نمي ترسي كه فساد در مردم انداختي؟!
خورشيد: (با فرياد) اي كاش قيامت دروغ بود تا با مرگ من، مردم از مردم ديده ام يكسر به فنا مي رفتند. مرا ترس از قيامت اگر هست، بابت ديدار دوبارة مردم دنياست.
قاضي: در ناصيه ات كفر مي بينم و زندقه. شاكيان پيش روي مردمان شكوه كنند، تا محكمه داد ايشان بستاند. (به فرياد) شاكي اول!
حمله دار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) من اين خاتون به كربلا مي بردم، از كاروان گريخت و اجرت نداد. (رو به خورشيد) پس از آن هيچ كجا از من به نيكي ياد كردي؟
خورشيد: آري. هركجا كه خدا از ياد بردم.
حمله دار: اكنون شنيده ام اين مردك (اشاره به مهربان) او را پا اندازي مي كرده است. اگر به قافلة منش همراه كنيد، او را به آن وادي گم كنم كه عرب ني نتواند انداخت؛ تا شهر بغداد از بد و بدي برهد.
مردمان غريو تأييد سر مي دهند.
خورشيد: (رو به مردمان) نيكا شهرا! كه بدت مهربان بود.
قاضي: (سر از جيب تفكر برمي آورد.) اي كاش رحم روزگار چون تو شاهد زني نزائيده بود. شاكي دوم!
كاتب: (از ميان شاكيان برمي خيزد.) زمين خدمت قاضي مي بوسم و عذر جسارت از حضار مي طلبم. واقع اين كه سالي در ديار عرب، عزب بودم. و روزگاري برمي آمد و ميشد و اتفاق ملاقات نسوان نمي افتاد. (خندةمردمان) هر شام دست بر گريبان عزلت، غم دل به آب ديده مي شستم و تا چندي مرا ادراري نبود تا متعه اي برگيرم.
غريو شادي مردمان.
قاضي: (متبسم در او نظر مي كند.) روضه رها كن!
كاتب: از خامي خامه به دست شدم و مزد از جريدة يوميه ستاندم. درهم بردرهم مينهادم دينار مي زائيد. (خندة مردمان) پس چندين روزگار حجره به گل آراستم و دل و ديده در رويي بستم؛ متوقع كه در كنارم گيرد، كناره مي گرفت. دامن از او دركشيدم و به دست خويشتن رديف و قافيه ديگر كردم و خلاص. غزل دادم، قصيده گرفتم. باز متوقع كه در كنارم گيرد، اين يكي هم كناره گرفت. (مردمان از خنده بي خودند.) دانستم عيب از خامة كاتب است نه از بياض روي نگاران. اكنون نمي دانم . . . كساني مرا به زور در صف شاكيان گماشته اند. (غريو طعنه مردمان) اگر قاضي رخصت فرمايد كاتب از صف شاكيان به صفوف تماشاچيان بيرون شود.
قاضي: بيرون شو! اما در جريده از قول ما بنويس، عدل، نازك دلي و لطيف طبعي نمي پذيرد. (كاتب بيرون مي شود.) شاكي سوم!
مرد نقابدار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) تا طايفه زنان روي خوش به روي خوشم مي نمودند، مرا ميل ايشان نبود. پايم سبك بود و هر شام جايي مي خفتم، تا خوره لب زيرين از پرة بيني ام در گذارند. (نقاب بالا مي زند كه چهره بنمايد، زنان مجلس از خوف نقاب در مي اندازند و صيحه مي كشند.) پس توبه كردم و از دنيا تا گورستان به عقبي نزديكي جستم. اكنون سالياني است ساكن سراي سكوتم وهر زني به نكاح آوردم، كابين گرفت و گريخت. چندان كه جستم، ايشان را نيافتم؛ الا اين يكي. كابين مرا پس دهد، نكاحش بر او مي بخشم. سر گور خويش مي گيرم.
آهِ مردمان به همدلي.
قاضي: شاكي چهارم!
وكيل: (از صف شاكيان برمي خيزد.) جان اين مليحه در رهن من بود، تسويه نكرده گريخت؛ والسلام.
نچ نچ مردمان به همرهي.
قاضي: شاكي پنجم!
سردار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) من چهار كشور به زير سلطة بغداد آوردم و تمكين كرد، الا اين يكي شاهد؛ كه از بس خمر خورده بود، از سرداري به گماشته اش گريخت.
غريو مردمان به ملامت.
قاضي: شاكي ششم!
عبدالله: (از صف شاكيان برمي خيزد.) مرا فريفت و به مسجد برد تا از كوزه ها سهمي نيابم و غلامانه به فراموشي نداد. مادرم مرا به اين خفت، هفت شام، شام نداد.
غريو مردمان از سر فسوس .
قاضي: شاكي هفتم !
پيرمرد: (از صف شاكيان برمي خيزد . شكسته وار) يك عمر نان به عرق جبين خوردم وكس حرمت من نشكست، الا اين نانجيب زن ؛ كه كاري كرد تا مرا استاد اسناد يهودا داد. تف بر او باد.
اف اف مردمان به لودگي.
قاضي: ما سخن اين هفت شاهد شنيديم و اگر اين زانية مكارة سارقه و آن زاني و فاسق را به سنگسار تعزير مي كنيم، از آن روست كه فساد، زمين مردمان نيالايد و مردان، زن مردمان نربايند و زنان، شوي مردمان نفريبند و زنان، از شوي تمكين كنند. اكنون عدل خدا به دست شما مردم بغداد اجرا مي شود. ليكن از شما آن كسان سنگ مي زنند كه خود تن به زنايي نسائيده باشند و اگر قاضي دست بر چشم مي گذارد، از آن روست كه ترك كنندگان ميدان را به چشم خود نبيند كه اگر بيند حكم سنگسار برآنان واجب است و شما نيز نقاب بر چهره كشيد؛ تا كس، كس را بر ترك ميدان گواه نباشد. و لعنت خدا بر پاكان باد، اگر ميدان به پاي خويش ترك كنند. و بر ناپاكان باد، اگر ميدان به پاي خويش ترك نكنند.
قاضي دست بر چشم مي نهد و مردمان نقاب بر چهره مي اندازند. بادي به هوا برميخيزد سرخ! و مردمان همگي يكسر ميدان را ترك مي كنند. وقتي قاضي دست از چشم برمي دارد، حتي يكي از شاكيان يا شحنه گان به ميدان نمانده است.
قاضي: (با خود) چگونه تنها من يكي، از ميان خلق خدا لعنت او بر خود روا داشتم و به ميدان باز ماندم!
نقلِ رخِ خورشيد: حاكم بغداد را آگهي دادند كه در ملك تو چنين منكري به رواج حادث شده است؛ چه فرمايي؟ فرمود: شاكيان باز آورند. و از دياري كه همه مرد بودند و زني در آن نبود، يك كرور مرد آوردند و از دياري ديگر كه همه زن بودند و مردي در آن نبود، يك كرور زن آوردند و در دو سوي ميدان به سنگ مسلح كردند؛ بي آن كه نقاب بر چهره كشند، تا مردمان از شرم همديگر ترك ميدان نتوانند و شد آن هنگام كه ما سنگسار شديم .
سنگسار همگاني مردم منتخب، از پس اقدام شاكيان. مهربان و خورشيد زير باران سنگ دفن مي شوند كه پدر خورشيد نيزه بر پشت و احرام پوش سر مي رسد. گويي سنگ ها از او عبور مي كنند. خم مي شود و دست خورشيد و مهربان را مي گيرد. آن دو خونين و ناتوان دمي ديگر جان مي سپارند.
پدر خورشيد: يك گام ديگر، رسيديد؛ اين خدا!
و با دست به آن سمت ميدان كه به باديه ره مي سپرد، اشارت مي كند. خورشيد و مهربان به سمت اشارت رفته سر مي چرخانند؛ كعبه چرخان بر گرد خويش پيش مي آيد و بر ايشان طواف مي كند.
مهربان: سلام بر . . .
خورشيد: خداي!
و مي ميرد.
هاتف: (از غيب) سلام بر خورشيد!
چرا كار شيرين فراز به اينجا كشيده شد؟
هر كارى از دستمان برمى آمد انجام داديم. به خاطر مردم كرمانشاه خواستيم بعد از ۶۰-50 سال اين شهر را تيم دار كنيم اما استاندارى تيم نمى خواهد.
شيرين فراز مال كرمانشاه است، عدم كمك استاندارى چه معنى دارد؟
آنها حتى مرا به داخل دفتر خود راه نمى دهند چه برسد به كمك! مرا در خيابان وقتى مى بينند مى گويند، بى خود كردى تيم خريدى، كسى تيم نمى خواهد!
چرا شكايت نمى كنيد؟
شكايت به كجا؟ به چه كسى؟ فكر مى كنيد كسى جوابگوى ما هست؟
حرف آخر استاندارى چيست؟
مى گويند تيم را بفروش و برو! چه طور براى كمك پول ندارند اما براى خريد آماده اند؟ آنها دشمن فرمان هستند نه شيرين فراز. وجود من باعث اين همه دردسر شده است.
چرا شيرين فراز را نمى فروشيد؟
نمى گويند به چه كسى. فقط مى گويند بفروش و برو! مگر فوتبال محل تجارت يا خريد و فروش است؟
گويا هدايتى هم خريدار شيرين فراز است؟
بله، او چندين بار پيشنهاد داده و مى خواهد اين تيم را تهرانى كند و من چنين چيزى را دوست ندارم.
اگر اين تيم را در تهران مى بستيد هيچكدام از اين اتفاقات نمى افتاد؟
خواستم مردم شهرم تيم هاى بزرگ را ببينند و خود در ليگ تيمى داشته باشند.
تكليف اين تيم چيست؟
اگر كسى خريدار باشد و شيرين فراز را در كرمانشاه نگه دارد مى فروشم وگرنه كنار مى كشيم.
عزيز محمدى عنوان داشته كه حق كناره گيرى نداريد … !
بيايند ما را شلاق بزنند و به زمين ببرند. چگونه بازى كنيم؟ با چه پولى؟
بازيكنان تمرين مى كنند؟
خير، تيم منحل است و بازيكنان در خانه هايشان استراحت مى كنند.
و طلبشان …
تمام و كمال تا آخر هفته پرداخت خواهد شد.
هيچ كس چنين سرنوشتى را براى شيرين فراز پيش بينى نمى كرد … !
اتفاقا استاندارى از قبل برنامه ريزى داشت. به هرحال آمديم و رفتيم. خواستيم در ليگ باشيم اما نگذاشتند. از نظر من تيمى به نام شيرين فراز ديگر وجود خارجى ندارد. بازيهاى بعد احتمالا برگزار نخواهد شد.
یک پیشنهاد :
1) یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمايید؟
خواهش ميكنم!
- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟
- من یه پیشنهاد دارم!
- چه پیشنهادی؟
- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:
- چه اشکال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو
2) آدمی را از همان آغاز یعنی هنگام زاییده شدن در قنداق می بندند و در پایان نیز در کفن می پیچند و در میانه این آغاز و انجام نیز آنچه هست بندهای گوناگونی است از بایدها و نبایدها که بر دست و پای او می نهند . ژان ژاک روسو
3) دموکراسی یعنی همه از عشق بگویم زن ومرد ،جوان وپیر، سالم و معلول ، نیازمند وغنی ، همه همه
4) تحولات ایران با زندگی شخصیات چه کرده است؟ شما سختترین سئوال عمر من را از من پرسیدید، چون واقعاً ما ایرانیها عادت نداریم دربارهی بخشهای در سایهی زندگیمان خیلی صحبت کنیم و فکر میکنیم بد است یا یک جورهایی سعی میکنیم که در این قضایا شفاف نباشیم. به هر حال میتوانم بگویم شاید این یازده ماهی که من خارج از ایران بودم اثر مثبتی در زندگی من داشته است. یکجورهایی من را بازگردانده به خود واقعیام، من را بالغ کرده است.من واقعاً در 16 – 17 سالگی متوقف شده بودم. الآن زمانی است که احساس میکنم دارم بزرگ میشوم و در خلوتی که پیدا کردم، در واقع اولین زندگی مستقلم را دارم تجربه میکنم؛ در چهل و دوسه سالگی . خانم فریبا داوودی مهاجر
5) اصلاحطلبان هرگز نبايد يادگار امام خميني را به نفع يك جناح سياسي مصادره كنند كه البته سيدحسن خميني هم هوشمندتر از آن است كه چنين در ظرف يك گروه سياسي قرار گيرد. جايگاه او جايگاه داوري است و داوري عادلانه با مباني سيدحسن خميني در هر صورت يك اقدام مصلحانه است حتي اگر نام آن را اصلاحطلبي نگذاري. احياي نقش تاريخي خمينيها كمترين رهاورد گفتارهاي اخير سيدحسن خميني بود؛ نقشي كه در پيشبرد انقلاب اسلامي ايران و تقويت گرايشهاي جمهوريخواهانه آن ضروري است. اصلاحطلبان زماني پرچمدار مبارزه با آقازادهها در عرصه ثروتاندوزي بودند اكنون اما بايد پرچم ديگري در دست گرفت. پرچم دفاع از آقازادههايي كه مدافع آزادي و جمهوري هستند. به همان نسبت كه حضور آقازادهها در فعاليتهاي اقتصادي مفسدهآميز است حضور آنان در فعاليتهاي سياسي بركتآميز است تنها به شرط آنكه جمهوريخواه باشند.
6) گر به دولت برسي مست نگردي مَردي باده پرخوردن و هشيارنشستن سهل است
7) زندگی همین است که هست و چرا و اگر و ایکاش مرام آدمهای حقیر است.دوستان ما تفسیرهای ما از جهانند و دشمنان ما تقصیرهای ما و هیچگاه حق با کسانی نیست که فریاد می زنند.
8) لازمه ی انسانیت رنج بردن است
درد کشیدن است
انسان بي درد،جماد است
گياه است
دانستن خود درديست كه هرچه بيشتر باشد،
رنج بردن نيز بيشتراست
و بزرگي هر انساني به ميزان دردهاي متعالي است كه در سينه دارد.
دردهايي كه مرز ما بين انسانيت و حيوانيت است
و نوشتن نيز خود يك گريز گاه است
و شايد يك مسكن
و البته نه يك التيام بخش.
نوشتن تنها،مسكن دردهاي انسانيت است
و نبايد از آن انتظارالتيام اين درد را داشت
چرا كه خاصيت اين درد التيام يافتن نيست
كه اگراين درد التيام يابد انسانيت به اتمام ميرسد
مگر نه اينست كه اين درد،درد انسانيت است
آيا كسي هست كه بخواهد انسانيت خويش را
التيام دهد!!
اين درد، در تابوت نيز انسان را همراهي مي كند.
9) هميشه با فر و جلال باشيد ، به خوبي و خوشي زندگي كنيد،در ترقي و افزايش باشيد،به كردار نيك سزاوار باشيد،نيك پندار باشيد،در گفتار نيكو باشيد،در كردار نيكي به جاي آوريد،از هر گونه بد انديشي دور بمانيد.هر گونه بكاهد،هر گونه بدكاريبسوزاد،راستي پايدار باد،جادويي سرنگون باد،در مزديسني استوار باشيد،محبت داشته باشيد با كردار نيك مال تحصيل كنيد. با بزرگان يك دل و يك زبان باشيد،با ياران فروتن و نرم خو و خوشبين باشيد،غيبت مكنيد،غضبناك نشويد،از براي شرم گناه نكنيد،حرص مبريد،از براي چيزي بيجا دردمند نشويد،حسد مبريد،كبر و مني نكنيد،هوي و هوس نپروريد،مال كسان را به نا حق مبريد،از زن و شوهر كسان پرهيز داريد از كوشش نيك خود برخوردار باشيد،با حرص انباز مشويد،با غيبت كننده همراه نباشيد،با بدنام پيوند نكنيد،با بيچارگان پيكار نكنيد،پيش پادشاهان سخن سنجيده گوييد،مانند پدر نامور باشيد،در هر صورت مادر را نيازاريد،و به واسطه راست گفتن كامياب و كامروا باشيد.
پسر جواني با اتوموبيل پرايد تقريبآ مدل بالای خود در حال رانندگي در جاده فيروز كوه بود . رادیوی ماشين در حال پخش اخبار بود .. سرمای زمستان باعث شده بود تا شیشه های ماشین رو را بالا کشیده و از گرمای مطبوع بخاری آن لذت ببرد …. پسر جوان هر از گاهی با نگاه کردن در آینه ، وضعیت پشت سر و اطراف اش رو چک می کرد .. او هرگز تصور نمی کرد دقایقی دیگر دست سرنوشت بد ترین فاجعه رو برایش رقم خواهد زد . راننده جوان از این که می دید جاده خلوت و کم تردد است خوشحال شده و قدری دیگر بر پدال گاز فشار آورد .. عقربه سرعت کم کم از روی عدد صد بالا رفته ولی راننده به تلافی ترافیک فشرده تهران ، همچنان بر پدال گاز فشار می آورد . هر از گاهی انوموبیلی از مقابل ظاهر می شد و با سرعت از کنار وی می گذشت …
در همین زمان از سوی مقابل یه اتوموبیل زره پوش حامل پول به سرعت در حال حرکت بود .. راننده با مامور مسلح در حال گفت و گو بود .. آن ها برای پرهیز از خستگی و گذر سریع زمان ، از هر دری سخن می گفتند … از خاطرات حمل پول ، از دوستان نزدیک در بانک و مسائل زندگی حرف می زدند .. سرعت زره پوش هم به خاطر خلوتی جاده کمی زیاد بود .. هر دو پیک مرگ به سرعت به سوی یک دیگر نزدیک و نزدیک تر می شدند . بعد از عبور از پیچ تندی ، ناگهان هر دو اتوموبیل رو در روی هم در آمده و هر دو راننده برای پرهیز از برخورد ، خودرو ها یشان را به سمتی دیگر هدایت کردند .. ولی دیگر خیلی دیر شده بود . کوچکترین برخورد سبب واژگونی هر دو اتوموبیل شد . راننده پراید بعد از برخورد با گارد ریل های اطراف مسیر ، در گوشه جاده با سقف روی زمین کشیده شده و در نهایت متوقف شد . خون زیادی از جوان داخل پراید خارج شده بود ..
در آن سوی پراید ، و به فاصله چند متر دور تر خودروی زره پوش هم پس از برخورد با کناره های جاده و در حالی که در های ماشین باز شده بودند متوقف شد . پسر جوان بعد از لحظاتی که از شوک ناشی از تصادف بیرون آمده بود به بررسی وضعیت خود پرداخت .. درد زیادی در بدن خود احساس می کرد . از طرفی فرمان ماشین بر اثر شدت ضربه اولیه ، قفسه سینه اش را شکافته و به ریه هایش رسیده بود . جوان می دانست اگه سریع به مرکز پزشکی یا درمانگاهی برسد ، امید به زنده ماندن دارد .. سکوت جاده صدای ناله سرنشینان خودروی زره پوش رو با صدای ضجه جوان در هم آمیخته بود . آن ها دعا می کردند ای کاش اتوموبیلی از راه رسیده و موجب نجات آن ها شود . ولی افسوس که در این فصل سال کمتر خودرویی از این مسیر تردد می کنند .
راننده پراید به سختی و با تلاش فراوان موفق شد گوشی تلفن همراه خود را از جیب اش بیرون آورده و بعد از دقایقی شماره برادر خود را گرفت … بعد از چند زنگ از آن سوی خط برادر جوان پاسخ برادرش را داد … جوان مجروح بریده بریده در حال تشریح وضعیت خود بود . و از برادرش درخواست کرد که به نیروی های امداد یا اورژانس تماس بگیرد .. ولی ناگهان با خوشحالی گفت .. نیازی نیست دادش جان .. یک اتوبوس مسافربری داره به سمت ما می آید .. آن ها حتمآ من را از لای آهن پاره ها بیرون می آورند . و سپس گوشی تلفن را قطع می کند .. از ان سوی راننده اتوبوس مسافربری با دیدن تصادف در جاده سرعت خود را کم کرده و با روشن کردن فلاشر های خود ، با احتیاط در گوشه اتوبوس را نگه داشته و بعد از کشیدن ترمز دستی از ماشین پیاده می شود .
هم زمان با راننده اتوبوس شاگرد وی هم از ماشین بیرون می آید . در همین اثنا مسافران هم از روی کنجکاوی و ایضآ کمک به مصدومان پیاده شده و با احتیاط به سوی حادثه دیدگان می شتابند .. اما هنوز چند قدمی جلو نرفته اند که با تعجب مشاهده می کنند راننده اتوبوس به همراه شاگر خویش در حال جمع آوری اسکناس و چک پول هایی هستند که در زره پوش حمل می شده است .. آن ها هم درنگ نکرده و به سرعت به جمع غارتگران می پیوندند .. در ظرف چند دقیقه تمام بسته های حاوی اسکناس به همراه کیسه های پول خرد میان ۳۶ مسافر و راننده اتوبوس به یغما می رود ..! حتی یک نفر هم از این جمع سنگ دل به فریاد های مصدومان توجه ای نمی کند !! گویی در این لحظه شیطان گوش و چشم همه این افراد از خدا بی خبر را بسته بود !
جوان زخمی به امید این که بعد از تاراج محموله زرهپوش به سوی وی خواهند آمد ، هم چنان درد و کوفتگی بدن خود را تحمل می کند .. ثانیه ها به سرعت سپری می شود .. جوان که بر اثر خونریزی شدید دیگر قادر به تشخیص مسافران نبود در آخرین لحظات عمرش به امید دستی که برای یاری اش دراز شود می اندیشد … او هرگز به فکرش خطور نمی کند که ممکن است آن ها او را در این حالت رها نمایند .. انسان همواره به امید زنده و دل خوش است . و جوان زخمی که دیگر رمقی برای اندیشیدن نداشت ، چشم به راه مدد یک انسان بود . او اصلآ فکرش رو نمی کرد که برای این انسان نماها فقط پول مهم است و بس .. ! او با حالتی زار و نحیف بخاطر جاری شدن خون فراوان از بدنش با ناباوری دید که همه مسافران با عجله سوار اتوبوس شده و محل را ترک می کنند !!
ساعتی بعد از دور شدن اتوبوس مسافربری وقتی ماشین های عبوری به محل حادثه رسیده ، و پلیس و نیروهای امداد رو در جریان قرار می دهند ، دیگر برای راننده پراید سواری خیلی دیر شده بود .. آن ها وقتی بدن نیمه گرم او را از میان آهن پاره ها بیرون می کشند ، متوجه می شوند فقط چند دقیقه از مرگ این جوان گذشته است .. آن ها سپس به سراغ راننده و سرنشینان ماشین زره پوش رفته و آن ها رو نیمه جان و بیهوش درون آمبولانس قرار داده و به نزدیک ترین مرکز درمانی می رسانند . پلیس گشت در صورتجلسه وضعیت تصادف قید می کند که زره پوش حادثه دیده فاقد هیچ گونه پول و تراول چک است !! با اعلام بردار راننده پراید و شرح ماجرای اتوبوس مسافربری ، پلیس متوجه عمق فاجعه می شود . و می فهمد این بار باید در جستجوی انسان نماهایی باشند که با قساوت خود مرگ جوانی رو رقم زده اند . و این پرونده در اختیار مرکز آگاهی قرار می گیرد .
کاراگان ویژه اداره آگاهی با اعلام شماره سریال های چک های مسروقه به بانک های کشور ، خیلی زود اولین مسافری که برای نقد کردن چک پول به بانک مراجعه کرده بود دستگیر می کنند . با اعتراف های او پای پلیس به شرکت مسافربری فوق کشیده می شود و ..
بهرام مدرسی
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۰۶ ق.ظ
این حادثه دردآور را مقایسه کنید با رویدادی که در سال ۱۳۳۳ اتفاق افتاد . در آن سال یک هواپیما که حامل تعدادی مسافر صندوق پول های بانک ملی بود در نزدیک فرودگاه مهر آباد سقوط کرد . مسافران به جز دو نفر بقیه جان باختند . پول های بانک در سطح خیلبان های اطراف پخش شد . دولت وقت از مردم درخوست کرد هرکس آن پول ها را یافت به پاسگاه پلیس تحویل دهد . نکته جالب اینکه مردم همه پول ها را جمع کردند و به دولت تحویل دادند زیرا می گفتند این پول ها متعلق به بیت المال و خوردن آن حرام است !!!
ببینید از کجا به کجا رسیده ایم ؟! چرا؟!!
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۰۷ ق.ظ
وقتي روسري يه خانم عقب ميره يا به جاي كفش و دمپايي چكمه ميپوشه اسلام به خطر نميفته …….
به نظر من حالا اسلام به خطر افتاده………
بريد ببينيد چي باعث شده…….
بله با شما هستم مسئولين محترم چون نه تنها اسلام بلكه انسانيت هم به خطر افتاده….
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۳۶ ق.ظ
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۸ ق.ظ
خدايش اگه شما بودين چكار مي كردين - واقعا از ته دل بگين -حداقل خودتون رو گول نزنيد!
من اگه بودم هم پول بر ميداشتم هم كمك مي كردم.دروغ چرا.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
وای به حال آنها که نه این دنیا را برای خود نگه داشتند نه آن دنیا را آنها رفتند به قول خودشان زرنگی کنند نمی دانستند خون بی گناه گریبانگیر می شود
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۷ ق.ظ
حمیدرضا جان اگه دنیا وایستاد به منم خبر بده پیاده میشم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
این ها همش اثر لقمه حرام است
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۶ ق.ظ
وقتي كساني دم از دين و الله ميزنند كه غارتگرترو خونخوارتر از خودشون پيدا نميشه پس توقع نداشته باشيد مردم اون جامعه بويي از انسانيت ببرند من و شما هم ممكن بود اگر در اين موقعيت قرار ميگرفتيم يكي از اون انسان نماها مي شديم حكومتي كه با فقر وبدبختي مردم را درگير مي كنه ديگر جايي براي انسانيت در نظر نميگيره
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۸ ق.ظ
واقعاً باید تاسف خورد و البته باید دلایل اصلی اینگونه رفتارهای مردمی را که زمانی به با عاطفه ترین مردم روی زمین شهره بودند پیدا کرد.
من زمانی که حقوق اندک( دستمزد ) کارگری خود را هرماه از صاحب کارم می گیرم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که هیچ چیز برای اینا قدر پول ارزش نداره ولی حالا می بینم همه مردم به این درد بی درمان مبتلا شده اند.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۴ ق.ظ
من نميتوانم باور كنم كه توي يك اتوبوس آدم يكنفر هم با وجدان نبوده است چون هرچه باشد ماايراني هستيم و كساني از ما ايراني ها خودشان راروي سيم خاردار ياروي مين ميانداختند تا بقيه از روي آنها رد شوند هنوز زمان زيادي هم ازاين موضوع نگذشته است وكساني هستند كه آثار اون دوران را روي بدن خود حمل ميكنن .واقعا” باور نكردني است.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۲ ب.ظ
من فكر كنم همشون از دم رشتي بودن!!!!!
از اونا بعيد نيست …..
چند بار منو بد چزوندن!!!!!!
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
سردبير جان !
بهتر بود عنوان خبرت را مي كردي ( اتوبوسي مملو از مسافران بي وجدان ) در ضمن شما از كجا اين قدر مطمئنيد كه تمامي مسافرا رشتي بودن ؟؟؟؟
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
نبینم ایرانم را اینگونه!!!
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۰۱ ب.ظ
من بودم اول جون ادما برام مهم تر بود-اخه هر کسی قیمتی ،داره
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۱۷ ب.ظ
اكثرشون پول از هر چيزي براشون مهمتره!!!!
بهم ثابت شده كه ميگم.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۳۵ ب.ظ
این قدر به مردم گشنگی دادند که مردم بیچاره طناب رحم را مثل اینها بریدند هرکی به فکر خویشه ایران به فکر ریشه
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۴۴ ب.ظ
والا اینا فرق چندانی با عزراییل ندارند
فقط چرا عزراییل را خدا مامور می کنه اینا خودشون مامورن
حالم از این جور ادم ها بهم میخوره که مال دنیا براشون ارزش بیشتری داره
تا جون یه آدم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۴۵ ب.ظ
آقا حامد باهات موافقم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۳:۴۳ ب.ظ
حسن اقای پپه مسافرای رشت تو جاده فیروزکوه چی کار میکردند
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۴:۲۲ ب.ظ
اقا حميد رضا حق با شماست واقعا بايد بياده شيم دنيا خيلي بي رحم شده
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۴:۴۸ ب.ظ
در اين ويرانه ساماني که کس کس را نمي داند
دلم از درد مي مرد.تنم از غصه مينالد
مرا در کنج رويايم دگر تاب و تواني نيست
دلم پرواز ميخواهد که رنگ تازه اي دارد
تو هم اين قلب ويران را به کنج غصه ها منشان
که مرغ سينه ما را سراي ديگري بايد
مرا در آبي روحم هزاران بال پرواز است
بيا بگذار مرغ دل پر پرواز بگشايد
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۴:۵۷ ب.ظ
فقط یه چیز میشه گفت : فاتحه سالها قدرت ایرانو همدلی و همکاری همنوع دوستی رو بخونین جمیاً واقعا متاسفم که به کجا رسیدیم ……. !
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۵:۳۹ ب.ظ
جناب سعید این کشور پر از دزد شده واونوقت امثال تو نشستن و با خونسردی تمام خصومت های شخصی شونو وسط میکشن.دولتی که اینا باشن و مردمی که ما کشور از این بهتر نمی شه .متاسفم…واسه هممون…
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۵:۵۶ ب.ظ
این پول از گوشت سگ نجس تره عجب مردمانی عجب خبرایی که اینجا نمیخونیم من هر گونه ایرانی بودنم رو تکذیب میکنم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۰۱ ب.ظ
اونهایی که این داستان رو باور ندارن باور کنند چون چند روز پیش چند تا لنج تو شهر ما غرق شده بود مردم مثل وحشی شاید بدتر ریختن تو دریا تمام جنسها رو غارت کردن تازه معتقد بودن چون رو آب جنسا رو گرفتن، کاملا حلال و هیچ مشکل شرعی ، قانونی و وجدانی!!!!!!!!! نداره. شنیدم شوق رفتن تو دریا برای غارت اجناس به حدی بوده که یه زن شوهر بدون توجه به بچه ۳ سالشون که دنبالشون می اومده تو دریا رفتن برای گرفتن جنسا و متاسفانه اون بچه غرق شده . خوب کسی که به بچه خودش رحم نمی کنه چه جوری به مردم رحم می کنه؟؟؟
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۲۷ ب.ظ
بله درسته این واقعییت داره بگذارید داستان کوتاه اما واقعی تعریف کنم پدر من در جاده با سرعت میرفت که ناگهان خوابی عمیق وجودش را گرفت و پس از مدتی خود را دید در حالی که ماشین بین زمین و اسمان است و وقتی که ماشین ایستاد مردم جای کمک به پدر من (پول که خوبه)غذا ها را میدزدیدند وقتی به غذا رحم نمیکنند پول که پادشاهی میکنه.خدا را شکر که واقعا با معجزه الهی پدرم حتی یک خراش بر نداشت.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۳۹ ب.ظ
saeed با ضریب هوشی بالانخست این که غیرت به معنای حمیت است وبا رویداد بالا هم خوانی ندارد
با خودت فکر کن اگه تو جای مردم اون اتوبوس بودی چه کار میکردی امیدوارم با این تفکر سراغ چک بولها نمیرفتی چون بعد این ماجرا از هیچ کدومشون نمیشه استفاده کرد(شماره رمزشون به همه بانک ها فرستاده میشه)
ودر ضمن اگر تعدادی از مردم رشت به قول خودت تو رو چزوندن تو حق نداری به همشون توهین کنی
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۷:۴۵ ب.ظ
من فکر نمی کنم اینا ایرانی مسلمون شیعه اثنا اشری باشن و تو یه جامعه اسلامی تربیت شده باشن، اینا یه مشت آمریکایی جهان خوار آدم کش غارت گر و صهیونیست بی دین از خدا بی خبر بودن
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۲۰ ب.ظ
با سلام خدمت دوستان عزیز باید بگم واقعا این فاجه تو یک کشور شیعه یک فاجعه بزرگ است .تو این زمان غریبترین انسان آقا صاحب الزمان است کافر که هیچ ببین شیعه چه دسته گلی به آب میده وای وای وای ……… جهت سلامتی وظهور آقا صاحب زمان صلوات ختم کنید به امید ظهور آقامون
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۲۳ ب.ظ
با سلام خدمت دوستان عزیز باید بگم واقعا این فاجه تو یک کشور شیعه یک فاجعه بزرگ است .تو این زمان غریبترین انسان آقا صاحب الزمان است کافر که هیچ ببین شیعه چه دسته گلی به آب میده وای وای وای ……… جهت سلامتی وظهور آقا صاحب زمان صلوات ختم کنید به امید ظهور آقامون.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۵۴ ب.ظ
فکر میکنم یه جورایی یا دست استکبار جهانی تو کار بوده !!! یا شما اذهان عمومی را مشوش میکنی ! یا یه نفر نشر اکاذیب کرده !. وگرنه در مملکتی که هفتاد میلیون ادم حماسه ساز داره که اینجور اتفاق ها نمی افته!!
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۱۴ ب.ظ
خوبه حالا دختر يا زن نبودن وگرنه جدا از سرقت , شهوت هم خودشو نشون نميداد.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۳۷ ب.ظ
خاك بر سر حكونت ما همين الان تو كوچه ما كيفه يه پيرزن رو كشيدن و بردن
خاك بر سر تون با اين بي امنيتي محض.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۶ ب.ظ
اگر همچین اتفاقی واقعا افتاده باشد، که باورش برام خیلی سخته، جای تاسف بسیاره
باید ترسید از این که در یک همچین شهری زندگی می کنیم
باید به خودمون بلرزیم
کم نبودن جوامعی که به خاطر خلاف عده ای عذاب بر سر همگیشون اومده
جامعه ای که تونسته یک همچین جمعیتی رو در خودش به راحتی حضم کنه حقش هست که نابود بشه
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۹ ب.ظ
اتفاقا اگه رشتي بودن حتما كمك ميكردن چون رشتي ها آدم هاي چشم و دل سيري هستن.
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
چمدون من کجاست من باید بروم
میروم بسه دیگه
خسته از حرف دروغ شدم دیگه
خسته از نامردی و بی هدفی
خسته از مردم این دیار شدم
سوی یک دیار مهر
سوی یک عشق عمیق
سوی یک دشت بزرگ
سوی مهربونی و وفا
بسوی قبلهء پاک این جهان
بسوی امید جان خستگان
با شمام خسته دلان
ای فدای سرتان تاج دل شکسته ام
ای به امید شما تازه دلان نشسته اند
چمدونو جمع کنید سوی خدا سفر کنید
چمدون جا نداره
چیزای خوبو بر دارید از خودتون گذر کنید
چمدون من کجاست من باید بروم
میروم بسه دیگه من باید بروم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۰ ب.ظ
ويكي دمت گرم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۱ ب.ظ
هستي دمت گرم
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
واقعا جای تاسف داره. جماعت رو به چه روزی که نذاشتن. خدا آخرشو به خیر کنه. واسه همینه همه به فکر فرار از این کشور به ظاهر اسلامی هستن.
allah kahr etsin
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۹ ب.ظ
پرنده آبی مرسی شادمهر شما هم طبع شعر بلندی داری باریک ا…
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۶ ق.ظ
هيچكس(رپ خون) راست ميگه ما هممون آشغاليم
هممون يا وحشي هستيم يا عقده اي
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۹ ق.ظ
اميدوارم به كسي بر نخوره
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۸ ق.ظ
این هم از اولین نتایج سحر غربی شدن وبسوی تمدن غرب رفتن!!!
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۰ ب.ظ
خدمت آقا saeed كه ارادت خاصي به مردم نازنين رشت دارن عرض كنم كه شما تازه از يه مطلب مهمتر خبر نداري .اونم اينه كه اين چند بار چزوند نا در مقابل اون اتفاقي كه براتون قبلا افتاده و يادت رفته چيزي نيست .ميدوني گدوم اتفاق رو ميگم.همون شبي كه رشتيها به مادرت تجاوز كردن و تو رو حامله شد…
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۷ ب.ظ
باورش مشكله ،چرا ما ايراني ها اين طوري شديم؟
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۲:۰۶ ب.ظ
این خوی وحشی گری از بدو تاریخ در خون ما ایرانی ها بوده. شک نکنید.فقط بایستی موقعیت بروز آن پیش می آمد. که آمد.
اگر یک زمانی خارجی ها از دولت ایران بابت وحشی گری مردم حق و حسابی دریافت می کرد خیلی بیراه نبوده است.
ما ایرانی ها را اگه به حال خودمون بگذارند پستی خویش را نشان می دهیم و برای همه جهانیان ثابت می کنیم که از چه نژاد لجنی هستیم
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۲:۲۹ ب.ظ
خيلي باحالي چاكرتم
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۴:۳۳ ب.ظ
باورش برام خیلی سخته. مثل قضیه زلزله بم که عدهای به سرقت منازل و خالی کردن جیب اجساد مشغول بودن. واقعا دور از انسانیته. هر کی با توجه به ظرفیتش تو این دنیا یه جور امتحان میشه.
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۵۳ ب.ظ
والا ما ایرانی هستیم ما عرب نیستم این دولت می خواهد ما رو عرب کند این رسم عربهاست هرکسی هم داد می زند خفه می شود چیکار می شه کرد آخه ما ایرانی ها حقوق بشر را در زمان کورش داشتم ولی الان نداریم چه بودیم و چه شدیم آخر چرا اینگونه شدیم ما
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۵ ق.ظ
من اين ماجرا رواوايل بهمن شنيدم ، خيلي متاسف شدم به حدي هنوزم باورم نميشه به نظرمن بايد از چنين اتفاقات تلخي درس عبرت بگيريم و خدا را هيچ وقت فراموش نكنيم فرداي محشر بايد جوابگوي اعمالمان باشيم . به نظر من يكي از بزرگترين موهبت هاي خدا به هر بنده اي وجدان هست .
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۵ ق.ظ
من فکر میکنم که همه ی اونا رشتی بودن.
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
من فکر میکنم که همشون رشتی های بی غیرت بودن.
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۹ ق.ظ
واقعا متاسفم هم برای مصدومان هم برای مسافران هم برای بعضی از خوانندگان این سایت
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۳۸ ق.ظ
سلام آقای سردبیر، تحلیلی بر این موضوع نوشتم خوشحال می شم سر بزنید
http://takzarb.com/link.php?url=http://localinside.persianblog.ir/post/۱۲۴
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۴۶ ق.ظ
حالا خوبه كه اين ماشينه پول داشته ومردم به رانندهه كاري نداشتند اگه يه ميني بوس يا اتوبوس پر از خانومهاي قشنگ ميبردند كه تكليف راننده ها هم معاوم بود……….
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۴۰ ق.ظ
خدمت امير خان اولا اگه اونا اينكاره بودن يه فكري به حال خودشون ميكردن!!!!!!
ثانيا آدم درست نيست در مورد مادرش اينطوري حرف بزنه….!!!!!
ثالثا كي تورو قشنگت كرده مست و ملنگت كرده……….؟؟؟؟؟؟؟
رابعا ادرس بده تعطيلات عيد با دوستام برسيم خدمتتون ….كرايشم دوبله ميديم!!!!!!!!
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۴۸ ق.ظ
در مورد بقييه دوستان هم بگم: من اكثرشونو گفتم نه همشونو !!!!!
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۷ ق.ظ
فقر از دري وارد شود دين وايمان از در ديگر خارج ميشود.
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
ای وای
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۳۰ ق.ظ
یه زمانی خانومها سوار اتوبوس می شدن اگر سر پا بودن آقایون سریع بلند می شدن.
الان تو بعضی خطا آقایون میان تو قسمت خانوما می شینن و خانوما سرپا میمونن
بعظیها به روی خودشون نمی یارن بعضی ها هم هاشون هم خودشونو به خواب می زنن.
حالا همین خوش غیرتا پول و تروال هم ببینن اول همین خانومارو زیر پا له می کنن تا برن به پول برسن.
اتفاقا” بر عکس نظر انگولکچی اینا فقیر نیستن عادت کردن به خوردن حق دیگران.
اسلام میگه حرام خواری بهش. اینا مسلمون که نبودن انگار خداروشکر آدم هم نبودن.
مرد ایرانی یه روز غیرت داشت تف به کسایی که این غیرت تبدیل به بی غیرتی کردن.
اینا آدم نیستن یه مشت حیوون بودن .در جواب دوستی که می گه شما هم بودین می رفتین دنبال پول می گم نه.من نمی رفتم دنبال پول حروم اما مطمـءنا” به عنوان انسان وظیفه انسانیمو انجام می دادم.حتما”خیلی ها هم ننمی رن.اونایی که هنوز انسان هستن.
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۵ ب.ظ
الهيييييييييييييييييييي
متاسفم
ديگه اين دنيا جاي زندگي نيست
بچه ها بريم يه دنياي ديگه.
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۵ ب.ظ
منظور از فقر خيلي چيزها ممكنه باشه “
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۹ ب.ظ
roz عزیزم هرجا که بری دنیا همین رنگه پس بهتره فراموشش کنی وزیاد به خودت سخت نگیری
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
انگو لکچی تو چرا خروس بی محلی وپا برهنه پریدی بین من وroz
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۰۳ ب.ظ
اهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
منم ميخوام برم . بيزحمت وقتي دارين ميرين دنبال منم بياين . ديگه نميخوام باشم
واقعا خاك تو سر اين مملكت كنن. بيشرفاي بي ناموس فقط دارن دزدي ميكنن . حق ملت وميكنن تو جيب خودشون واينور اونور راه ميفتن مثل گله گوسفند با سگ چوپان(همون سركردهشون) از اين كشور به اون كشور. بعد اون دهناي گشادشون و باز ميكنن وهي ميگن دولت نهم دولت نهم . خاك تو سراين دولت واين دولت نهم بكنن كه پول واسه شون مهمتر از جون آدميزاده .بميرم واسه اون جووني كه چشمش به كمك اين بيشرفا سفيدشد.
اين دفعه زودتر پاشيد بريد راهپيمائي. پاشيد پاشيد الان ۲۴ اسفند مياد بايد بريد راي بديد من نميدونم چي بهشون ميدن كه زرت وزرت ميرن راهپيمايي و راي ميدن
خاك تو سر اين مملكت . من ميخوام راستي راستي پياده شم بگيد وايسه دنيا
آخيش يه خورده راحت شدم
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۰۶ ب.ظ
خدايي خيلي نامرديد كه ميريد راهپيمايي
خيلي بيشرفيد اگه بريد راي بديد
شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۱۱ ب.ظ
مثل اينكه مزاحم پاچه خواريت شدم داريوش جان من داشتم به deyana عزيز جواب دادم ولي بدون خروس بي محل بودن بهتر از مرغ بي محل بودنه .ميدوني چرا چون خروسها نر وماده سرشون نميشه وفقط با ته مطلب كاردارند.