تبليغاتX
عبرت بي اعتبار

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }

یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 19:29 توسط:ل
سلام استاد دارم دیوانه میشم خانوادم با هام دعوا کردن میگن اگه یک بار دیگه با کامپیوتر کار کنی اونرو میشکنیم بخدا استاد تا حالا داخل سایت بدی هم نرفتم با کسی هم چت نکردم فقط یکی دوتا از پسرها نظر نوشتن همین تورو خدا به من بگین چکار کنم اینتوری که من میدانم این درس رو افتادم
ببخشید وقط شما رو هم گرفتم
خدانگهدار
سلام . این کامنت رو با حذف نام دانشجو و آدرس وبلاگش آوردم تا بدانید در جهان راهی برای گریختن از رنج بردن نیست . البته اگر نخواهی که خر باشی.
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:3 | لینک  | 

در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:30 | لینک  | 

جان خارین معلم سی و یک ساله دبیرستان احساس بدی داشت! دهانش تلخ شده بود و سرش گیج می رفت! اعضای هیئت مدیره دبیرستان را که روبرویش نشسته بودند به شکل انگشت شست هایی می دید که حرکت می کردند. جان یک بار دیگر نیرویش را جمع کرد و در حالی که سعی می کرد منطقی و آرام جلوه کند، گفت: آ«آقایون توجه داشته باشند که همین دیروز دو نفر از دانش آموزان با هم وارد دستشویی شدند! متوجه هستید که، با هم وارد دستشویی شدند.آ»
یکی از اعضای هیئت مدیره که قیافه اش شبیه سارقان سابقه دار بازنشسته بود در حالی که می خندید، گفت: آ«آفرین جانی، داریم به نتیجه می رسیم، براوو پسر برو رو این مسائل کار کن، فیزیولوژی بدن دانش آموزان دبیرستان و انحنای کمر در اثر حمل کیف مدرسه، برات متاسفم که اینجا یه مدرسه پسرونه اس ای کاش لااقل یه شیفت دختر داشتیمآ» و با دست به پهلوی یکی دیگر از اعضای هیئت مدیره زد و خندید.
جان خارین که انگار دنیا دور سرش می چرخید، دستانش را روی میز گذاشت و با لحنی بغض آلود مثل کسی که می خواهند خبر مرگ عزیزی را به کسی بدهد، گفت: آ«آقایون ما تو دبیرستان دانش آموزان دو جنسه و خراب داریم! البته دو جنسه فقط یکی، ولی کسانی که به دستشویی رفت و آمد می کنن زیادن! آقایون مواد مخدر فقط مسئله ما نیست، مسئله اینه که عرض کردم.آ»
رییس هیئت مدیره آقای واوانی لاکرز سرهنگ بازنشسته که کنار مادام باربارا راب نشسته بود و از اول جلسه مثل برج پیزا به طرف مادام تغییر جهت داده بود با دست چپ خود به جان خارین اشاره کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: آ«آقای معلم چرا یه گزارش تهیه نمی کنی و این موارد رو به منطقه گزارش نمی کنی؟ چطوره در مورد معلم های دیگه و اعضای هیئت مدیره هم بنویسی؟ ها؟ ها خانم باربارا راب؟ نظر شما چیه؟آ»
جان خارین نمی دانست چرا ولی واقعا احساس می کرد دست راست لاکرز روی پای مادام راب است حتی حس کرد لاکرز بعد از گفتن این جمله ران مادام راب را فشار داد چون کمر مادام راب مثل کسی که ویشگونش گرفتی باشند کمی راست شد! جان خارین حتی فکر می کرد بارها دو تن از اعضای هیئت مدیره را با هم در دستشویی دیده است. حاضر بود قسم بخورد اما چه فایده؟ نه انگار واقعا دیوانه شده بود. فکر می کرد در آن دبیرستان دارد اتفاقاتی می افتد. به همه چیز مشکوک بود، اما مگر خودش در دستشویی حشیش پیدا نکرده بود. یقیین داشت که والتر کاراس دانش آموز سال دوم سیگار می کشد. با خودش می گفت ای کاش کلاسش مشرف به دستشویی مدرسه نبود! پس جریان آن روژ لب چه بود؟ نکند روژ لبی که پشت درختان چنار حیاط کوچک مدرسه پیدا کرده بود، متعلق به مادام راب است. اگر روژ لب مال مادام راب است پس حتما آن بسته هم متعلق به یکی از آقایان هیئت مدیره است. به راحتی می توانست از مادام راب بپرسد که آیا روژ لب گم کرده است یا نه؟ یا روژ لب را نشان بدهد و سوال کند، اما به هیچ وجه نمی توانست از آقایان در مورد آن بسته بپرسد. نه نمی توانست، دست کم تا مادام راب آنجا بود از پرسش شرم داشت. واوانی لاکرز یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد. جان خارین که به زحمت روی پا ایستاده بود از جمع عذر خواهی کرد و نشست و ادامه داد: آ«آقایون من فکر می کنم کمی بیمار هستم و نیاز به یک مرخصی طولانی مدت دارم. دست کم تا اواخر عمر، تا نظر شما چی باشه؟آ»
آقای لاکرز با شنیدن این حرف تقریبا نیم خیز شد و پرسید: آ«می خواین استعفا بدین؟ این عالیه!آ» و برای اولین بار در طول جلسه جان خارین دست راست سرهنگ بازنشسته را دید که توی هوا تکان می خورد مثل پرنده ای که تازه از آشیانه بیرون آمده باشد!
یک هفته بعد جان خارین در حالی دبیرستان را ترک می کرد که در مراسم خداحافظی آن قدر در مورد رشد آموزش و پرورش در کشور یاوه گفته بود و از سلامت، امنیت و بهداشت مدارس تعریف کرده بود که اعضای هیئت مدیره را انگشت به دهان کرده بود! یک هفته بعد جان خارین معلم سی و یک ساله بازنشسته به جرم نوشتن مقاله ای با عنوان آ«فساد در مدرسهآ» به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر شد و به زندان افتاد! یک هفته بعد که جان با فساد موجود در زندان مواجه شد! شب نامه ای علیه ریاست زندان منتشر کرد که در آن از فساد موجود در زندان به شدت انتقاد کرده بود! یک هفته که جان خارین را از سلول انفرادی به سمت دادگاه می بردند ناگهان قولنجش گرفت و ماموران مجبور شدند تا بهبودی او را در بیمارستان بستری کنند! یک هفته بعد هنگامی که پزشک مرگ او را تایید کرد، یک سایت اینترنتی مقاله ای از خارین فقید منتشر کرد که در آن به وضوح از وضع بد بیمارستان ها و مناسبات حاکم بر آن انتقاد شده بود! یک هفته بعد کشیش کنستانتین در حضور پاپ روح فردی به نام جان خارین را مستوجب آتش دوزخ دانست و آن را تا ابد لعن کرد! به گفته ی یکی از کشیشان نزدیک به پاپ، جان خارین مدتی به خواب پاپ می آمده است و از وضع موجود در عالم برزخ و رفتار برخی از ارواح به شدت گله می کرده است!

رضا ساکی

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:9 | لینک  | 

چند روز پیش تاریخ سیاست خارجی آمریکا را می خواندم. به هربرت هوور سی و یکمین رییس جمهور آمریکا که رسیدم ، نکته جالبی دیدم.

هربرت هوور یک مدیر صنعتی و اقتصادی بود و به سیاست بازار اعتقاد داشت. جمهوری خواهان او را در سال ۱۹۲۹بعنوان نامزد خود در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کردند و او توانست با شکست دادن آلفرد اسمیت از حزب دموکرات ، رییس جمهور ایالات متحده شود.

شعار انتخاباتی هوور این بود که اگر رییس جمهور شوم : یک جوجه در هر دیگ و دو ماشین در هر گاراژ وجود خواهد داشت !

A Chicken in every pot and two cars in every garage 

در دوره ریاست جمهوری هوور رکود بزرگ اقتصادی آمریکا به وقوع پیوست. بازار بورس نیویورک ورشکست شد و بیکاری در آمریکا بشدت افزایش یافت و بحران های عدیده اجتماعی بدنبال این نابسامانی ها بروز پیدا کرد.

هوور در  انتخابات سال ۱۹۳۳با شکستی سنگین از فرانکلین دلانو روزولت از منصب ریاست جمهوری خداحافظی کرد.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:38 | لینک  | 

خبری در مورد شهرداری کرمانشاه در کرمانشاه نیوز دیدم که جالب بود برای خواندن آن به این لینک بروید.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:48 | لینک  | 

من از طرف مداد سفید به یه بازی دعوت شدم

 

چشماتو می بندی و سه کلمه که بیشترین انرژی رو بهت می ده به ترتیب می نویسی.

بعد سه نفر رو به بازی دعوت می کنی.

چشمام رو مي بندم...

عشق

سفر

کلمه

همه دوستانم رو به این بازی دعوت میکنم .

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:10 | لینک  | 

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
وقتي که عيسي مسيح مصلوب شد، داشت به شما فکر مي کرد!

(تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را براي ديگران ارسال نخواهند کرد. ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين پيام را با تيتر "7%" ارسال کنيد!
من جزء آن 7% بودم! و به ياد داشته باشيد، من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما تقسيم کنم!)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:35 | لینک  | 

سلام . ببخشید رفتار من در برابر کامپیوتر متصل به اینترنت کمی غریب است . یکسره از این صفحه به اون صفحه میپرم ونتیجه هم این که ... !

حالا این مطلب رو دیدم بالاغیرتن بخوانیدش . نظر من نیست اما من در کل مشکلی باش ندارم :

نمایشگاه کتاب یا مستراح فرهنگی!

اگر مطلب رو ندیدید تو گوگل فلارسی سرچش کنید .

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:24 | لینک  | 

سلام .

در دو سه پست قبلي نوشته بودم كه مسافرت كوتاهي به تهران داشتم . جمعه ساعت 4 صبح بيدار شدم و جمع و جور كردم و راه افتادم . طي مسير چند بار دچار خواب آلودگي شدم ولي زنده به تهران رسيدم . نزديك ساعت 13 نسرين را سرپل تجريش پيدا كردم و براي نهار رفتيم رستوران اقدسيه . بعدش نسرين را رساندم خوابگاهش تا كارهاي عقب افتاده اش رو انجام بده و منم سر كوچه بيژن تو ماشين خوابيدم.عصر كه نسرين آمد منو دعوت كرد به بستني . برا اولين بار بستني هندوانه اي خوردم . خيلي چسبيد . رفتيم خانه خاله و بعد بخاطر پوشش هميشه فوق العاده اي كه دارم مجبور شدم با ماهي بريم مجتمع بوستان يا گلستان تو پونك و يه كفش و يه پيرهن برا قرار فردا بخريم . صبح نسرين رو رسوندم دانشگاه و بعد خانم چاووشيان رو ديدم . ظهر هم رفتم خانه خاله و بعد سري زدم به دايي هوشنگ كه حالش خوب نيست  . عصر رفتم در خوابگاه و آمديم پارك طالقاني : جايي كه در دوره دانشجويي بحث هامون رو پس از تعطيلي ساختمان شماره ۴۱ كوچه شهيد رجب بيگي در اونجا برگزار ميكرديم . من و نسرين بوديم .  حسين  بود   نفيسه و ماني ، بهروز و سپيده و ياسمين ، ستاره ، تينا، فرزين كه بعد كسرا و شهزاد هم اومدن ، دكتر محمدي ؟ ، كمي منتظر شديم اما شيرين و سعيد نيامدند . همينطور مريم و رضا و ... . كمي كه هوا سرد شد قرار شد بريم جايي كه هم مسقف باشه و هم چيزي بخوريم . مثل همه چيز بچه هاي قديم تحكيم دامنه بحث و جدل بالا گرفت و در نهايت رستوران سارا در ميرداماد هدف مورد توافق انتخاب شد چون به قول حسين مومني هم دم دست بود و هم فري !يعني يه وروديه ۶۰۰۰ توماني و ديگه هر چي ميخواي بردار و بخور . تا پاسي از شب اونجا بوديم و حرف هاي مختلف و غيره . در رستوران عليرضا و حميده هم به جمع ما اضافه شدند. غذا آونقدر دلچسب بود كه من كابل كامپيوتري رو كه خريده بودم رو ميز جا گذاشتم و فرزين كيف اسنادش رو تو ماشين من .فردا بعدازظهر هم با بچه هاي علامه قرار داشتيم . بچه هايي كه بعضي هاشون رو بعد از ۱۰ سال ميديدم . به همين دليل هم بيشتر زمان جلسه به معارفه و معرفي خود و وضعيت فعلي و قضاوت در مورد آنچه كه بر ما گذشته بود گذشت : من ، بهروز ، محسن فتاحيان ، نايب علي پور اصغر ، آرام رشيدي ، رضا سليمان نوري ، ا . ب ، ثريا پورحسين ، افتخار السادات چاووشيان و خواهرش نعيمه ، ش . چ ، منصوره ملكي و دو سه تا خانم ديگه كه من نميشناختم . مفصله كه بگم تو جلسه چه حرف هايي زده شد اما مهم اينه كه همه اين بچه ها آدم هاي نا آرام جامعه ما هستند . آدم هايي كه علاقه ندارند با مدركشان كوپن نان به دست آورده باشند . يكي از بچه ها در مورد جمع اصطلاح خوبي به كار برد كه حسرت خوردم چرا به ذهن من نرسيد : جمع قشنگ و دوست داشتني !همه با هم متفاوت اما همه با هم رو راست و صادق . نهاد نا آرام تك تك بچه در چهره هاي آرام و لبخند هاي كمرنگ ميجوشيد اما تلاشي غريب براي پوشيدن حجابي از تغافل بر سر در رفتار تك تك بچه ها هويدا بود . حسي نوستالژيك!من ساعت ۷:۴۵ از كوچه دوستان بيرون آمدم اما ساعت ۹:۲۰ در پمپ بنزين خيابان آزادي بودم . ساعت ۴ صبح به كرمانشاه رسيدم اما چه رسيدني ؟ اصلن پليس را بيستون كرمانشاه رو نديدم اما چطور مسير رو در خواب با سرعت ۱۲۰ كيلومتر درست آمدم خدا ميداند . ميدان فرودگاه كرمانشاه كه بيدار شدم متوجه شدم دارم مستقيم ميرم تو ميدان . بقيشو البته بيدار بودم . يه نفر نوشته استاد شما بيداريد . نميدانم سوالي بوده يا كنايه يا خبري اما جملش با متن فعلي همخوان نيست . در حسرت ديدن همواره دوستان دانشكده ام البته با همون حال و هواها ! كه خودت حال و هواشو ميدوني ( ترانه اي از ناصر عبدالهي تو ذهنم هست .)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:56 | لینک  | 

سلام به وبلاگ تصویری عبدالله مرادی برید و خواب مدیران را ببینید .
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:24 | لینک  | 

سلام . دیروز خانم افضلی و دوستش آمدند و امروز رفتند . کاش فضل افضلی ها در رگ و پی مردمان بجوشد و برود تا از این خواب گران برخیزیم .

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:51 | لینک  | 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناساييم به همراه دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.
بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.
در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.
التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه براي آنها هم جا باشد

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:14 | لینک  | 

getting success: - know more than other - work more than other - expect less than other William Shakesphere

 سلام چند روزی نبودم . تهران رفته بودم .

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 19:12 | لینک  | 

سلام دوباره صفحه را باز سازی کردم . مطلب زیر هم از وبلاگ خانمی برداشته ام که الان آدرسش یادم نیست .البته من با همه مطالبش موافق نیستم اما مطلب به طور جدی قابل تامل است :

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب


شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن


شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه


شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌

دوباره لاف زدی؟؟


شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و

فرزند و همسر ندارند


شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما

حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند


شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر


شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن و حتی

مردن حتماْ باید پارتی داشت


شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای

مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد


شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند


شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که

آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف


شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن:

به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی

کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری


شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام


شهر هرت جایی است که همه با هم خواهربرادرن اما این برادرا خواهرا رو که

نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن


شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه


شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه و دانشگاه کیفتو می گردن مبادا

آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه... ابلهانه

 و گناه کبیره و... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی

ببوسی اما همسرتو نه...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی

کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه


شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواجکنی 500 نفر رو دعوت

می کنی و شام می دی تابرن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی

حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک

طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که ........

.

.

.

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 0:4 | لینک  |