تبليغاتX
عبرت بي اعتبار

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }

1.       سلام . مطالب زير هيچكدام مال من نيست . هر چند غير اخلاقي است اما حوصله نداشتم به اصل مطالب لينك بدم . اما با جستجوي كوچولويي توي گوگل فارسي ميتوانيد اصل و رفرنس مطالب را پيدا كنيد . در ضمن سالگرد درگذشت استاد شريفي را يه خانواده اش و به ويژه به كامران تسليت ميگم . امروز وبلاگ هاي بچه ها رو ديدم اما امكان كامنت گذاشتن فراهم نبود . اسم وبلاگ هايي رو كه ديدم براي اينكه بچه ها كمتر گلايه كنتم مينويسم : فرياد ؛ بهي؛يادداشتهاي گلي خانم؛ روابط عمومي ( دايي چيني نه حسنا خانم ) طلوع آبي؛ سلام ؛ صادقانه ؛ روشن تر از آبي؛ سادگي؛ انديشه نيك گفتار نيك كردار نيك ؛ فرهنگ و هنر ايراني ؛ قطاري در مه ؛ ركن پنجم دموكراسي ؛ شبهاي بي ستاره و ... . فرياد فوق العاده بود . بقيه هم جالبند . بد نيست بدانيد كه من حس مالكانه اي به اين وبلاگها دارم . مثل فرزند مثل دسترنج و مثل ... . اينها ارزان ايجاد نشده اند . همه بدگويي ها و دشنام هايي كه ميشنوم تاوان اين حنجره هايي است كه من در فرياد كشيدنشان موثر بوده ام . همه را دوست دارم حتا آنها كه توي دل از من خوششون نمیاد حالا یا سختگیرم یا عبوسم یا ... .آخر هنر انسان اینه که سراسر وجودشو ازعشق و محبت پر کنه والا نامهربونی نه هنره نه افتخار.

2.       بازنشسته يي هستم که از مدت ها قبل به نوه هايم قول داده بودم وقتي اضافات ما را بدهند آنها را به پارک برده و عروسک و شکلات برايشان خواهم خريد. متاسفانه با تحصيلات دانشگاهي و 15 سال خدمت و 70 سال سن، دريافتي ام در ماه 85 هزار تومان هم کمتر شده است، ولي بچه ها نمي دانند من پول ندارم. نوه ام گفت؛ بابا چرا ما را به پارک نمي بري؟ به صورت معصومش نگاه کردم و از ته دل گريستم.

3.       یک بار وقتی داشتم وب گردی می­کردم به خاطره­ی پرمعنایی از فرزند آیت الله خزعلی معروف در وبلاگش برخورد کردم؛ خواندنی است:به زیارت ثامن­الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) رفته بودم. پیرمردی فرزانه از تجار قدیم خوزستان مرا دید. خاطره­ای جالب از ۴۰ سال قبل نقل می­کرد. او می­گفت: ۴۰ سال قبل پای منبر پدرت در آبادان بودم. به فاصله­ی کمی از مسجد، کاباره و کازینو بود و جمعی از جوانان به می­گساری و لهو و لعب و قمار مشغول بودند. حضرت آیت الله بر فراز منبر با اشاره به انحراف جوانان فرمودند: "اگر ۲۴ ساعت رادیو و تلویزیون را به ما بدهند، خواهید دید که چگونه این جوانان را تربیت و اصلاح می­کنیم."سپس آن پیز فرزانه گفت: "به پدر بگویید هنوز ۲۴ ساعت نشده است؟!"

4.       دوشنبه شب اخبار ساعت 22 شبکه 3 دیداری داشت با دو تن از نخبگان کشور . دکتر x و مهندس y . این دو موفق شده بودند به ساخت چند زیر دریائی روباتیک و اهرم بازوئی رباتیک و یه عالمه چیزهای رباتیک دیگه که یادم نیست. مجری رو کرد به دکتر و گفت شما با این همه معلومات و افتخار آفرینی چطور قصد نکردید به خارج از کشور بروید و با امکانات وسیع اونا دست به ابتکار بزنید. ایشون پاسخ دادند بخاطر یکسری از اعتقاداتم. مجری پرسید میشه بگید مثلا چی. ایشان فرمودند. مثلا توالت فرنگی . من در استفاده از توالت فرنگی مشکل دارم و خوشم نمی آید... خدا را شکر کردم که از زبان یه دکتر نخبه مملکت مفهوم اعتقادات رو هم فهمیدم اونم در یک رسانه ملی.

5.       تیلا برای آورا کامنتی گذاشته؛ خواندنی و مایه حیرت ما جماعت ایرانی: "ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده. روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده. تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند. روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟ این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که. آنها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود خودکشی کرده آفرین به این شعورش. میدونی میخواهم چه نکته ای رو بگم تفاوت دیدگاه من رو که فکر می کنم چه آدم احمقی بود برای این موضوع خودکشی کرد دوستان ژاپنی که با دیده تحسین و افتخار به این موضوع نگاه می کردند. فرق دیدگاه رو می بینی؟

6.       نتايج يك مطالعه‌ي جديد نشان مي‌دهد، هر شهروند عرب در طول سال، فقط چهار صفحه كتاب مي‌خواند. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، روزنامه‌ي تشرين سوريه با اشاره به گزارشي كه سازمان ملل منتشر كرده است، نوشت: «متوسط سرانه‌ي كتاب‌خواني هر شهروند جهان عرب در طول سال، از چهار صفحه فراتر نمي‌رود، كه اين ميزان در مقايسه با ساير كشورها بسيار نااميد‌كننده است.» اين مطالعه حاكي است، آمريكايي‌ها به‌طور متوسط در هر سال، 11 كتاب مي‌خوانند و انگليسي‌ها با متوسط مطالعه‌ي هشت‌ كتاب در سال، بهترين عملكرد را پس از آمريكا دارند. به گزارش خبرگزاري ريانووستي، در قسمتي از اين گزارش كه محوريت آن، توسعه‌ي فرهنگي جهان عرب است، آمده است: «شهروندان كتاب‌خوان در جهان عرب تنها چهاردرصد از جمعيت اهالي كتاب در انگلستان هستند؛ به‌عبارت ديگر، جمعيت كتاب‌خوانان در انگلستان 25برابر جمعيت كتاب‌خوانان در تمام كشورهاي عربي است.» اين گزارش در بخش چاپ و انتشار كتاب نيز نشان مي‌دهد، در طول يك‌ سال، در ازاي هر 12هزار شهروند جهان عرب، فقط يك كتاب جديد چاپ مي‌شود، كه اين ميزان در انگلستان يك كتاب براي 500 نفر و در آلمان، يك كتاب براي 900 نفر است.

7.       قوانینی که نیوتن از قلم انداخت...

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر: 

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه: 

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت: 

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام: 

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. 

قانون روبرو شدن: 

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه: 

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک: 

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر: 

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه: 

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

7.یه شعر کوتاه

ماه است

دختری که من دوست می دارم

دوست دارد ماه را

دختری که خود ماه است

***

از ماه من

 تا ماه او

یک آسمان راه است

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:40 | لینک  | 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ  

  • ناس : قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ   ﴿ 1 ﴾     جزء 30  

    به نام خداوند رحمتگر مهربان بگو> :پناه مى برم به پروردگار مردم ،

    In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful . Say: I seek refuge in the Lord of mankind,


  • ناس : مَلِکِ النَّاسِ   ﴿ 2 ﴾     جزء 30  

    پادشاه مردم ،

    The King of mankind,


  • ناس : إِلهِ النَّاسِ   ﴿ 3 ﴾     جزء 30  

    معبود مردم ،

    The God of mankind,


  • ناس : مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ   ﴿ 4 ﴾     جزء 30  

    از شر وسوسه گر نهانى ،

    From the evil of the sneaking whisperer,


  • ناس : الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ   ﴿ 5 ﴾     جزء 30  

    آن کس که در سینه هاى مردم وسوسه مى کند،

    Who whispereth in the hearts of mankind,


  • ناس : مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ   ﴿ 6 ﴾     جزء 30  

    چه از جن و[ چه از ]انس.

    سلام . وبلاگی ناشناس نسبتی ناروا و ناسزا بر من بسته است . هیچ علاقه ای نداشته و ندارم که در برابر چنین سفله گانی از خود دفاع کنم . اما با توجه به اینکه بعضی از دوستان در این مورد دچار نگرانی شده بودند و نیز برای ثبت در تاریخ و پیشینه ام سوره بالا را به سه زبان آوردم . نمیدانم در دل سنگ موجوداتی که با داعیه تدین چنین سخیف و ابلهانه لجن پراکنی میکنند تاثیر دارد یا نه اما مهم این است که خود را برتر از عده ای میدانم که در پشت سر من از زندگی و حیات واقعی جا مانده اند و صرفن دشنام پرتاب میکنند . حال من خوب است .

  • نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:42 | لینک  | 

    اینو از وبلاگ احسان گرفتم :

    احسان

    سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.
    هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.
    روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
    چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.
    امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. یا حق

    نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 7:42 | لینک  | 

    سلام . این مطلب رو از وبلاگ اسفار  که در بلاگ فاست گرفتم : 

    اَه اَه

     

    چهار پنج نفر بودیم. داشتیم فیلم «سلاطین جاده» کاری از ویم وندرس (کارگردان فیلم ­های «پاریس تگزاس»، «پرواز بر فراز برلین» و ...) را می­دیدیم. در جایی از فیلم راننده ماشین برای ریدن از ماشین پیاده می­شود و پشت تپه­ ای می­رود. وقتی صحنه ریدن طرف به طور کامل نشان داده شد همه ما اَه و اوه کردیم که حالمان به هم خورد و این چه صحنه­ ای بود و از این حرف­ها... چرا حالمان به هم خورد؟ ما در طول روز چند بار به توالت سر می­زنیم. احتمالا یکی دو بار آن هم برای ریدن است. پس همه ما با رنگ و بو و انواع و اقسام آن آشنایی داریم. تازه از طریق تلویزیون بو قابل انتقال نیست. پس چرا ما از دیدن این صحنه منزجر شدیم؟!! وقتی سر توالت می­نشینیم از اینکه انگشت کنیم توی بینی­ی مان و اَن دماغ را به دیوار بمالیم بدمان نمی­آید (به دیوار توالت­ های عمومی و دانشگاه حتما دقت کنید) ولی اگر همین اَن دماغ را جایی ببینیم بدمان می­آید! از این که خودمان آروغ بزنیم ناراحت نمی­شویم ولی اگر کسی در موقعیت دیگری این عمل را انجام دهد شاید حالمان بد شود! چرا؟؟

    رضا عطاران (کارگردان سریال «بزنگاه») در مصاحبه­ ای با مجله «شهروند امروز» در مورد نظرات منفی مردم راجع به سریال ­گفته بود: «...خودشان هم می­دانند و

    می­بینند که دور و برشان اتفاقات بدتری هم می­افتد ولی باز از دست کسی که قرار است این چیزها را به آنها نشان دهد، ناراحت می­شوند. یک آقایی به من می­گفت من واقعا خجالت می­کشم سریال شما را با بچه­ هایم ببینم. بعد باید می­دیدی دندان هایش همه سیاه بودند جوری که معلوم بود خودش سال­هاست می­کشد. اما به من اعتراض داشت و می­گفت آخر این چه فیلمی است که ساخته­ ای؟...»

    واقعا چرا؟؟

    نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:35 | لینک  |