تبليغاتX
عبرت بي اعتبار

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }

من هلاك تو و خاك زير پاتم، توپولف!

 من زمين خورده‌ي جعبه ي سياتم،توپولف!

 كشته‌ي تيپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

 مرده‌ي ريپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

 قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

 يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

  من هواپيما نديدم اينجوري ناز و ملــوس

 مي‌پري پر مي زني روي هوا عين خروس!

 بذار ايرباس واست عشوه بياد دراز لوس

 بدگِلا چش ندارن ببيننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نيگاتم ، توپولف

 يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

  مـــا رو مي‌بري نقـــاط ديدني وقت فرود

 گاهي وقتا سر كـــــوه و گاهي وقتا ته رود

 مي فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

 مي خونه مجري سيما واسمون شعر و سرود

 چرا ماتم مي گيرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

 يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

وقتي عشقت مي‌كشه گاهي با كلّه مي شيني

 به جـــــاي باند فرود، توي محلّه مي شيني

 يا مي‌ري تــــوي ده و رو سر گلّه مي شيني

 زودي مشهور مي‌شي، رو جلد مجلّه مي شيني

 پي گيرعكســــــا و تيتر خبراتم توپولف!

 يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

مي خوام از خدا كه يك لحظه نشم از تو جدا

 چونكه وقتي باهاتم هي مي كنم يـــــاد خدا

 بدون نذر و نيـــاز بــــــا تو پريدن ، ابدا!

 مي كنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

 واســه جنّت بليتت گشتــــه براتم، توپولف!

 يه كلـــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

  تو كه هي رفيقــــاي ايرونيتو ياد مي كني

 كي ميگه تــــو انباراي روسيه باد مي كني؟

 ما رو پيك نيك مي بري، سقوط آزاد مي كني

 خدا شــــادت بكنه ، روحمونو شاد ميكني

 بري تا اون سر اون دنيا باهاتم، توپولف!

 يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف!

 
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:56 | لینک  | 


      در هجوم تاریکی
      راه روشن را
      از آن
      زن
      بپرس
      که با کودکش
      هرشب
      از کهکشان راه شیری می گذرد
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:32 | لینک  | 

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم كه تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت :

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:34 | لینک  | 

سلام .

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟

پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .

رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !

مرجع :

http://west1.blogfa.com

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:59 | لینک  | 

سلام . دوستی کامنت گذاشته که خوبی ؟ خوش میگذره ؟

نمیدانم چه باید بنویسم. ولی میدانم سرنوشت من برای خوشگذرانی در دنیا هیچ آدرسی را به من نشان نمیده . شما چطور ؟

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 13:58 | لینک  | 

سلام.

از دیو و دد ملولم !

بعضی از بچه ها هم کار عملیشون را تو وبلاگ ارایه نداده اند یا به من کامنت ندادند که بررسی کنم ؟

بندازمشون ؟

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:45 | لینک  | 

صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا له ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ و را دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه: ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی
گفت: ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز
زاغ گفت : ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
رگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر ا زاین همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس ا زسیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزند ست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش، ‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت: خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر رادیده به زیر پر خویش
حیوان راهمه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت : كه ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه‎ یی چند بر این لوح كبود
نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود



دکتر پرویز ناتل خانلری
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:38 | لینک  | 

  آیینه سر بدزد که کورند سنگها

فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها

تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب

این روزها چقدر صبورند سنگها

آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد

بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا

باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط

کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها

این است حرف تیشه ی آتش زبان

که گفت مثـل همـیشه تـابع زورنـد سنگها

از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود

در قلّه بسکه مست غرورند سنگها

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:12 | لینک  |