<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عبرت بي اعتبار</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Sep 2009 09:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میروم</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>سلام . میروم از این فضای تنگ . اگر خواستید باز هم مرا ببینید در این آدرسم : 
&lt;P&gt;بلاگ اسپات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://shirinofarhad.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;shirinofarhad.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... مگر از حال زمین گوش خدا بی خبر است ؟</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>سلام .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;باغ آتش به تن از فرط عطش جان به سر است &lt;BR&gt;نیست آبی و فقط دیده‌ی هر تشنه تر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;آسمان تشنه، زمین تشنه و دریا تشنه &lt;BR&gt;جو از او تشنه‌تر و چشمه ز جو تشنه‌تر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;رود از برکه تمنای کمی یاری کرد &lt;BR&gt;چاه از غصه‌ی باران به خیال سفر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;یاس خشکیده فغان کرد که سوسن جان داد &lt;BR&gt;نرگسش گفت خموش، آی! که حاکم تبر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;زغن آورد مقر بلبل زندانی را &lt;BR&gt;سرو آزاده ز بی‌داد تبر دربه‌در است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;گرگ پیر عربده‌کش بانگ رجز می‌خواند &lt;BR&gt;جغد ماتم‌زده بر ماتم ما پرده‌در است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;آفت آمد ز سر کاج و صنوبر بالا&lt;BR&gt;همچو آمار فلاکت که کمر تا کمر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;باغبان خنده‌ی چرکی به گل پرپر زد&lt;BR&gt;عالم از خنده‌ی اهریمنی‌اش خون جگر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;مو برآورد به زحمت سر و با تلخی گفت &lt;BR&gt;که شغال از توی بی‌مایه به انصاف سر است&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;لاله در گوش چمن خواند که کفر است ولی &lt;BR&gt;مگر از حال زمین گوش خدا بی‌خبر است؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;بید مجنون به نوا آمد و با یاران گفت &lt;BR&gt;صبر تلخ است ولی شکوه کنون بی‌ثمر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه بی‌داد زمان سبز مرا آتش زد &lt;BR&gt;همت ریشه‌ام از تیغ تبر تیزتر است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 06:09:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باغ شهادت باز باز است : هواپیمایی ج.ا.ا</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من هلاك تو و خاك زير پاتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; من زمين خورده‌ي جعبه ي سياتم،توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; كشته‌ي تيپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; مرده‌ي ريپ زدن و ناز و اداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt;  من هواپيما نديدم اينجوري ناز و ملــوس 
&lt;P dir=rtl&gt; مي‌پري پر مي زني روي هوا عين خروس! 
&lt;P dir=rtl&gt; بذار ايرباس واست عشوه بياد دراز لوس 
&lt;P dir=rtl&gt; بدگِلا چش ندارن ببيننت، خوشگل روس! 
&lt;P dir=rtl&gt;قربون چشات برم، محــو نيگاتم ، توپولف 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt;  مـــا رو مي‌بري نقـــاط ديدني وقت فرود 
&lt;P dir=rtl&gt; گاهي وقتا سر كـــــوه و گاهي وقتا ته رود 
&lt;P dir=rtl&gt; مي فرستن همه تا سه روز به روحمون درود 
&lt;P dir=rtl&gt; مي خونه مجري سيما واسمون شعر و سرود 
&lt;P dir=rtl&gt; چرا ماتم مي گيرن ، مبهوت و ماتم توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي عشقت مي‌كشه گاهي با كلّه مي شيني 
&lt;P dir=rtl&gt; به جـــــاي باند فرود، توي محلّه مي شيني 
&lt;P dir=rtl&gt; يا مي‌ري تــــوي ده و رو سر گلّه مي شيني 
&lt;P dir=rtl&gt; زودي مشهور مي‌شي، رو جلد مجلّه مي شيني 
&lt;P dir=rtl&gt; پي گيرعكســــــا و تيتر خبراتم توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt;مي خوام از خدا كه يك لحظه نشم از تو جدا 
&lt;P dir=rtl&gt; چونكه وقتي باهاتم هي مي كنم يـــــاد خدا 
&lt;P dir=rtl&gt; بدون نذر و نيـــاز بــــــا تو پريدن ، ابدا! 
&lt;P dir=rtl&gt; مي كنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا 
&lt;P dir=rtl&gt; واســه جنّت بليتت گشتــــه براتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلـــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt;  تو كه هي رفيقــــاي ايرونيتو ياد مي كني 
&lt;P dir=rtl&gt; كي ميگه تــــو انباراي روسيه باد مي كني؟ 
&lt;P dir=rtl&gt; ما رو پيك نيك مي بري، سقوط آزاد مي كني 
&lt;P dir=rtl&gt; خدا شــــادت بكنه ، روحمونو شاد ميكني 
&lt;P dir=rtl&gt; بري تا اون سر اون دنيا باهاتم، توپولف! 
&lt;P dir=rtl&gt; يه كلــوم ختم كلــوم بنده فداتم، توپولف! 
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پستان به دهن گرفتن آموخت ....</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;      در هجوم تاریکی &lt;BR&gt;      راه روشن را&lt;BR&gt;      از آن&lt;BR&gt;      زن &lt;BR&gt;      بپرس&lt;BR&gt;      که با کودکش&lt;BR&gt;      هرشب&lt;BR&gt;      از کهکشان راه شیری می گذرد </description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم كه تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 11:03:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب رسمیه رسم زمونه !</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس &quot; کا.گ.ب &quot; خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس &quot; کا.گ.ب &quot; خواست که هیات گرجی را آزاد کند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رییس &quot; کا.گ.ب &quot; اما گفت : &quot; متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرجع :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://west1.blogfa.com/x&quot;&gt;http://west1.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 08:28:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>سلام . دوستی کامنت گذاشته که خوبی ؟ خوش میگذره ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدانم چه باید بنویسم. ولی میدانم سرنوشت من برای خوشگذرانی در دنیا هیچ آدرسی را به من نشان نمیده . شما چطور ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این روزها</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دیو و دد ملولم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی از بچه ها هم کار عملیشون را تو وبلاگ ارایه نداده اند یا به من کامنت ندادند که بررسی کنم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بندازمشون ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 07:15:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقابیم یا ... ؟</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=divfull&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 100%&quot;&gt;صبحگاهی ز پی چاره ی كار&lt;BR&gt;گشت برباد سبك سیر سوار&lt;BR&gt;گله كاهنگ چرا داشت به دشت&lt;BR&gt;ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت&lt;BR&gt;وان شبان ، بیم زده ، دل نگران&lt;BR&gt;شد پی بره ی نوزاد دوان&lt;BR&gt;كبك ، در دامن خار ی آویخت&lt;BR&gt;مار پیچید و به سوراخ گریخت&lt;BR&gt;آهو استاد و نگه كرد و رمید&lt;BR&gt;دشت را خط غباری بكشید&lt;BR&gt;لیك صیاد سر دیگر داشت&lt;BR&gt;صید را فارغ و آزاد گذاشت&lt;BR&gt;چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر&lt;BR&gt;زنده را فارغ و آزاد گذاشت&lt;BR&gt;صید هر روزه به چنگ آمد زود&lt;BR&gt;مگر آن روز كه صیاد نبود&lt;BR&gt;آشیان داشت بر آن دامن دشت&lt;BR&gt;زاغكی زشت و بد اندام و پلشت&lt;BR&gt;سنگ ها از كف طفان خورده&lt;BR&gt;جان ز صد گونه بلا در برده&lt;BR&gt;سا له ها زیسته افزون ز شمار&lt;BR&gt;شكم آكنده ز گند و مردار&lt;BR&gt;بر سر شاخ و را دید عقاب&lt;BR&gt;ز آسمان سوی زمین شد به شتاب&lt;BR&gt;گفت كه: ای دیده ز ما بس بیداد&lt;BR&gt;با تو امروز مرا كار افتاد&lt;BR&gt;مشكلی دارم اگر بگشایی&lt;BR&gt;بكنم آن چه تو می فرمایی&lt;BR&gt;گفت: ما بنده ی در گاه توییم&lt;BR&gt;تا كه هستیم هوا خواه تو ییم&lt;BR&gt;بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟&lt;BR&gt;جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟&lt;BR&gt;دل ، چو در خدمت توشاد كنم&lt;BR&gt;ننگم آید كه ز جان یاد كنم&lt;BR&gt;این همه گفت ولی با دل خویش&lt;BR&gt;گفت و گویی دگر آورد به پیش&lt;BR&gt;كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون&lt;BR&gt;از نیاز است چنین زار و زبون&lt;BR&gt;لیك نا گه چو غضبناك شود&lt;BR&gt;زو حساب من و جان پاك شود&lt;BR&gt;دوستی را چو نباشد بنیاد&lt;BR&gt;حزم را باید از دست نداد&lt;BR&gt;در دل خویش چو این رای گزید&lt;BR&gt;پر زد و دور ترك جای گزید&lt;BR&gt;زار و افسرده چنین گفت عقاب&lt;BR&gt;كه :مرا عمر ، حبابی است بر آب&lt;BR&gt;راست است این كه مرا تیز پر است&lt;BR&gt;لیك پرواز زمان تیز تر است&lt;BR&gt;من گذشتم به شتاب از در و دشت&lt;BR&gt;به شتاب ایام از من بگذشت&lt;BR&gt;گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست&lt;BR&gt;مرگ می آید و تدبیری نیست&lt;BR&gt;من و این شهپر و این شوكت و جاه&lt;BR&gt;عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟&lt;BR&gt;تو بدین قامت و بال ناساز&lt;BR&gt;به چه فن یافته ای عمر دراز ؟&lt;BR&gt;پدرم نیز به تو دست نیافت&lt;BR&gt;تا به منزلگه جاوید شتافت&lt;BR&gt;لیك هنگام دم باز پسین&lt;BR&gt;چون تو بر شاخ شدی جایگزین&lt;BR&gt;از سر حسرت بامن فرمود&lt;BR&gt;كاین همان زاغ پلید است كه بود&lt;BR&gt;عمر من نیز به یغما رفته است&lt;BR&gt;یك گل از صد گل تو نشكفته است&lt;BR&gt;چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟&lt;BR&gt;رازی این جاست،تو بگشا این راز&lt;BR&gt;زاغ گفت : ار تو در این تدبیری&lt;BR&gt;عهد كن تا سخنم بپذیری&lt;BR&gt;عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست&lt;BR&gt;رگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست&lt;BR&gt;ز آسمان هیچ نیایید فرود&lt;BR&gt;آخر ا زاین همه پرواز چه سود ؟&lt;BR&gt;پدر من كه پس ا زسیصد و اند&lt;BR&gt;كان اندرز بد و دانش و پند&lt;BR&gt;بارها گفت كه برچرخ اثیر&lt;BR&gt;بادها راست فراوان تاثیر&lt;BR&gt;بادها كز زبر خاك و زند&lt;BR&gt;تن و جان را نر سانند گزند&lt;BR&gt;هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر&lt;BR&gt;باد را بیش گزند ست و ضرر&lt;BR&gt;تا بدانجا كه بر اوج افلاك&lt;BR&gt;آیت مرگ بود ، پیك هلاك&lt;BR&gt;ما از آن ، سال بسی یافته ایم&lt;BR&gt;كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم&lt;BR&gt;زاغ را میل كند دل به نشیب&lt;BR&gt;عمر بسیارش ار گشته نصیب&lt;BR&gt;دیگر این خاصیت مردار است&lt;BR&gt;عمر مردار خوران بسیار است&lt;BR&gt;گند و مردار بهین درمان ست&lt;BR&gt;چاره ی رنج تو زان آسان ست&lt;BR&gt;خیز و زین بیش، ‌ره چرخ مپوی&lt;BR&gt;طعمه ی خویش بر افلاك مجوی&lt;BR&gt;ناودان ، جایگهی سخت نكوست&lt;BR&gt;به از آن كنج حیاط و لب جوست&lt;BR&gt;من كه صد نكته ی نیكو دانم&lt;BR&gt;راه هر بر زن و هر كو دانم&lt;BR&gt;خانه ، اندر پس باغی دارم&lt;BR&gt;وندر آن گوشه سراغی دارم&lt;BR&gt;خوان گسترده الوانی هست&lt;BR&gt;خوردنی های فراوانی هست&lt;BR&gt;آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ&lt;BR&gt;گندزاری بود اندر پس باغ&lt;BR&gt;بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور&lt;BR&gt;معدن پشه ، مقام زنبور&lt;BR&gt;نفرتش گشته بلای دل و جان&lt;BR&gt;سوزش و كوری دو دیده از آن&lt;BR&gt;آن دو همراه رسیدند از راه&lt;BR&gt;زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه&lt;BR&gt;گفت: خوانی كه چنین الوان ست&lt;BR&gt;لایق محضر این مهمان ست&lt;BR&gt;می كنم شكر كه درویش نیم&lt;BR&gt;خجل از ما حضر خویش نیم&lt;BR&gt;گفت و بشنود و بخورد از آن گند&lt;BR&gt;تا بیاموزد از او مهمان پند&lt;BR&gt;عمر در اوج فلك بر ده به سر&lt;BR&gt;دم زده در نفس باد سحر&lt;BR&gt;ابر رادیده به زیر پر خویش&lt;BR&gt;حیوان راهمه فرمانبر خویش&lt;BR&gt;بارها آمده شادان ز سفر&lt;BR&gt;به رهش بسته فلك طاق ظفر&lt;BR&gt;سینه ی كبك و تذرو و تیهو&lt;BR&gt;تازه و گرم شده طعمه ی او&lt;BR&gt;اینك افتاده بر این لاشه و گند&lt;BR&gt;باید از زاغ بیاموزد پند&lt;BR&gt;بوی گندش دل و جان تافته بود&lt;BR&gt;حال بیماری دق یافته بود&lt;BR&gt;دلش از نفرت و بیزاری ، ریش&lt;BR&gt;گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش&lt;BR&gt;یادش آمد كه بر آن اوج سپهر&lt;BR&gt;هست پیروزی و زیبایی و مهر&lt;BR&gt;فر و آزادی و فتح و ظفرست&lt;BR&gt;نفس خرم باد سحرست&lt;BR&gt;دیده بگشود به هر سو نگریست&lt;BR&gt;دید گردش اثری زین ها نیست&lt;BR&gt;آن چه بود از همه سو خواری بود&lt;BR&gt;وحشت و نفرت و بیزاری بود&lt;BR&gt;بال بر هم زد و بر جست از جا&lt;BR&gt;گفت : كه ای یار ببخشای مرا&lt;BR&gt;سال ها باش و بدین عیش بناز&lt;BR&gt;تو و مردار تو و عمر دراز&lt;BR&gt;من نیم در خور این مهمانی&lt;BR&gt;گند و مردار تو را ارزانی&lt;BR&gt;گر در اوج فلكم باید مرد&lt;BR&gt;عمر در گند به سر نتوان برد&lt;BR&gt;شهپر شاه هوا ، اوج گرفت&lt;BR&gt;زاغ را دیده بر او مانده شگفت&lt;BR&gt;سوی بالا شد و بالاتر شد&lt;BR&gt;راست با مهر فلك ، همسر شد&lt;BR&gt;لحظه‎ یی چند بر این لوح كبود&lt;BR&gt;نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود&lt;!--sizeend--&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;!--/sizeend--&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دکتر پرویز ناتل خانلری&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 09:08:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;سنگها&quot;</title>
<link>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description> 
آیینه سر بدزد که کورند سنگها &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

 تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
این روزها چقدر صبورند سنگها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا &lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این است حرف تیشه ی آتش زبان&lt;/p&gt;&lt;p&gt; که گفت

مثـل  همـیشه  تـابع زورنـد سنگها &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 08:41:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farhadioshirini&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>farhadioshirini</dc:creator>
<guid>http://farhadioshirini.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
